Document Type : Research Paper
Authors
1 PhD in Political Thought, Department of Political Sciences, Faculty of Humanities, Tarbiat Modares University, Tehran, Iran
2 Assistant Professor, Department of Political Sciences, Faculty of Humanities, Tarbiat Modares University, Tehran, Iran.
Abstract
Keywords
Main Subjects
مقدمه
پرسش «ایران را چگونه باید فهمید؟» یا به بیانی دقیقتر، «امکان اندیشیدن به تاریخ ایران از چه افقی ممکن است؟» پرسشی نظری است که این مقاله در نسبت با آن شکل گرفته است. در پاسخ به این پرسش، این فرض بنیادین در کانون توجه قرار گرفته که یکی از اساسیترین خطوط گسست در تاریخ اندیشۀ سیاسی ایران مدرن، بحران آزادی در سطوح زیستی و زبانی ماست. در تاریخنگاری ایران مدرن، تلاشهایی برای فهم صورتبندی دولت، شکلگیری ملت، یا تجربههای تجدد انجام شده، اما آنچه اغلب از منظر تحلیلی غایب بوده، پیگیری تاریخ مفهومی «آزادی» و تحلیل ریشههای ساختاری امتناع آن در ایران مدرن است. بحران آزادی، در این معنا، نه صرفاً فقدان نهادهای آزاد، بلکه ناتوانی در «تثبیت زبان آزادی» در بستر سیاسی و فکری ایران است؛ یعنی وضعیتی که در آن، مفاهیم مدرن بدون پشتوانۀ معرفتی و نهادیشان، در زبان فارسی جایگیر میشوند و به واژگان سیاسی تبدیل میگردند، بیآنکه به منطق اندیشۀ مدرن تعلق یافته باشند. مفاهیمی چون «ملت»، «پارلمان»، «آزادی»، «انقلاب» و «قانون» و حتی «جمهوری» در لحظۀ ورود به زبان فارسی -عمدتاً از طریق ژانر سفرنامه و متون منورالفکری- در شبکهای از مفاهیم سنتی چون «عدل»، «شورا»، «فتنه»، یا «پادشاه عدلورز» بازتعریف شدند و بدین ترتیب، در تقابل یا تنش با معنای مدرن خود قرار گرفتند. این گسست در ترجمۀ مفاهیم، به پیدایش زبان سیاسیای انجامید که در آن، آزادی نه به مثابه یک اصل بنیادین در سازمان سیاسی، بلکه گاه نشانهای از آشوب و بینظمی تلقی شد.
در این میان، مواجهۀ ایرانیان با غرب، بهویژه در قالب سفرنامهنویسی، بستری فراهم آورد که در آن شبح دو تصویر از فرانسه -یکی فرانسۀ ولتری، نماد خرد، پارلمان و جمهوریت؛ و دیگری فرانسۀ ناپلئونی، نماد قدرت، اقتدار و اصلاح از بالا- در ناخودآگاه تاریخی ایران مدرن رسوب یافت. این دو شبح، به عنوان قطبهای متعارض مفهومی، نه فقط در ادبیات سفرنامهها، بلکه در گفتمان روشنفکری و سیاستنامهنویسی دورۀ قاجار به نحوی بازنمایی شدند که میتوان آنها را نقطۀ تکوین نزاع میان مشروطهخواهی و پادشاهیخواهی دانست. بدینسان تأمل در نسبت ایران قاجاری با دوگانگی فرانسوی ولتر/ناپلئون، درواقع تأملی در پیشتاریخ مفهومی نزاع میان آزادی و استبداد در تاریخ ایران است: ناپلئون در مقام پاسخ به آشوبِ آزادیخواهیِ بیمهار؛ و ولتر در مقام یک شورشیِ تهدیدکنندۀ نظم سنتی. این دوگانه که نخست در ادبیات گوبینو و سپس در متن سفرنامههای قاجاری بازتولید شد، بنیاد نمادین جدال سیاسی ایران را شکل داد: جدالی میان زبان آزادی و زبان اقتدار، میان مشروطهخواهی و پادشاهیخواهی. این مقاله بر آن است که نشان دهد چگونه جدال سیاسیای که در آستانۀ مشروطه در ایران شکل گرفت، از دل همین ناهمزمانی در زبان مفاهیم مدرن و منازعۀ نمادین حول ناپلئون و ولتر سر برآورد. مقایسۀ سفرنامههای شوشتری، ابوطالبخان و میرزا صالح، در کنار رسائل روشنفکرانی چون آخوندزاده و منتقدانی چون حسینبن محمود الموسوی، نشان میدهد که مفاهیمی چون پارلمان، آزادی و ملت، چگونه در بسترهایی متناقض به کار گرفته شدند و در نتیجه، به واژگان مناقشهبرانگیز تبدیل گشتند. تأکید این مقاله بر آن است که نزاع مشروطه/پادشاهی را نه صرفاً اختلافی سیاسی، بلکه نزاعی مفهومی بر سر زبان اندیشۀ سیاسی جدید در ایران تلقی کند. بدین ترتیب، بازاندیشی در تاریخ ایران مدرن، تنها با محوریت مفهوم آزادی و با تحلیل دقیق چگونگی ورود و استقرار آن در زبان و گفتمان ایرانی ممکن است. در این مقاله تلاش شده است با ترسیم زمینههای مفهومی و زبانی این بحران، گامی در مسیر «تاریخی کردن» خودِ مفهوم آزادی برداشته شود؛ مفهومی که فقدان آن، سنگ بنای بسیاری از بحرانهای نظری و سیاسی ایران معاصر است.
این پژوهش در تحلیل جدال مفهومی میان «مشروطهخواهی» و «پادشاهیخواهی» در سفرنامههای فارسی دورۀ قاجار، از رویکردی تلفیقی با سه سنت نظری شاخص در تاریخنگاری مفاهیم و تحلیل گفتمان سیاسی بهره گرفته است. در گام نخست، رویکرد کوزلک به تاریخ مفاهیم (Begriffsgeschichte) مبنای تحلیل تحولات واژگانی در متون قرار میگیرد. کوزلک مفاهیم را نه صرفاً ابزارهای زبانی، بلکه عناصر متغیر و پویای تاریخ اجتماعی میداند که در شکاف میان «افق انتظار» (Erwartungshorizont) و «فضای تجربه» (Erfahrungsraum) معنا مییابند و بازسازی میشوند (Koselleck, 2004). بر این اساس، مفاهیمی چون «آزادی» یا «پارلمان» در سفرنامهها، صرفاً واژگانی وارداتی نیستند، بلکه در فرایند انتقال و ترجمه، با دلالتهای پیشامدرن و بومی درآمیخته و حامل تنشهای معرفتی خاصی شدهاند. هدف از به کارگیری این چارچوب، ترسیم پویایی تاریخی-مفهومی مفاهیم کلیدی در بستری است که در آن، ناهمزمانی تاریخی به عنوان ویژگی ساختاری دوران انتقال به مدرنیته در ایران مطرح است.
در کنار این تحلیل ساختاری، رویکرد اسکینر به تحلیل گفتارهای سیاسی به منظور فهم نیات کنشگران تاریخی و بافت عملگرایانۀ کاربرد مفاهیم به کار رفته است. اسکینر معتقد است متون سیاسی را باید در مقام کنشهای زبانی که قصدیتی دارند، مطالعه کرد؛ نه صرفاً اسنادی برای بازیابی معناهای ثابت مفاهیم (Skinner, 2002). بنابراین در این پژوهش، کاربست مفاهیمی چون «آزادی»، «ملت» یا «مشورت» در سفرنامهها و رسائل سیاسی، همچون اقداماتی زبانی برای مداخله در میدان سیاست و بازآرایی قدرت تعبیر شدهاند. برای نمونه، میتوان دریافت که چگونه در متون نویسندگانی چون آخوندزاده یا میرزا صالح، دفاع از مشروطیت در قالب زبان ناسیونالیستی یا آموزههای روشنگری بازسازی شده، یا چگونه الموسوی در مقام مخالف جمهوریخواهی، با ارجاع به مفاهیم سنتی همچون امت یا عدالت سلطانی، زبان جدید را به نفع گفتمان سلطنت مطلقه مصادره میکند.
با این حال، تلفیق کوزلک و اسکینر، به رغم کارآمدی تحلیلیشان، برای توضیح سازوکارهای عمیقتر شکلگیری مفاهیم و نحوۀ برساخت گفتمان و سوژۀ سیاسی، کفایت نمیکند. از این رو، پژوهش حاضر به صورت محدود اما هدفمند، از تبارشناسی فوکو نیز بهره گرفته است. تبارشناسی فوکویی، در مقابل تاریخنگاری پیوسته و ذاتگرایانه، بر آن است که گسستها، ناهمگونیها و نقاط شکست در تاریخ مفاهیم را برجسته سازد و نشان دهد که چگونه اَشکال خاصی از دانایی، سوژگی و هنجار، در بستر گفتمانها شکل میگیرند و امکان ظهور یا سرکوب معنا را تعیین میکنند (Foucault, 1977). از این منظر، مفاهیم نه به مثابه ابزارهایی برای فهم واقعیت، بلکه به مثابه سازوکارهایی برای تولید حقیقت و تنظیم مناسبات قدرت، تحلیل میشوند. به کمک این چارچوب میتوان نشان داد که چرا در متون قاجاری، آزادی به مثابه فتنه تعبیر شده، یا چگونه دوگانۀ ناپلئون/ولتر به دوگانۀ پادشاهی مقتدر/آزادی پارلمانی ترجمه شده و درون گفتمان ناسیونالیستی بازآرایی گردیه استد.
پیشینۀ پژوهش
این پژوهش، چه در سطح مفاهیم مقدماتی و روششناختی و چه در سطح تبارشناسی جدال مشروطهخواهی و پادشاهیخواهی ذیل مفهوم بحران آزادی، بر آن است که مسیری تا حد امکان متفاوت از مسیر پژوهشهای پیشین طی کند. نخست باید اذعان کرد که ادبیات پژوهشی تولیدشده دربارۀ گوبینو در فضای مطالعات ایرانی، بسیار محدودتر از آن است که انتظار میرود. در عین حال، در هیچیک از این آثار، نه به صورتبندی دوگانۀ ولتر و ناپلئون در اندیشۀ گوبینو توجهی شده و نه به تأثیرات مفهومی گوبینو در تکوین روایتهای تداومباور از تاریخ ایران؛ که هدف محوری این پژوهش است. تنها نمونه، کریم مجتهدی است که در مقالۀ «شهرت تاریخی ولتر در ایران» (1383)، به روایت گوبینو از این دوگانه اشارهای مختصر دارد. همچنین علیاصغر مصلح در «گوبینو و کربن در ایران با تمرکز بر رسالۀ مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی» (1381)، به نقش نظری گوبینو -در کنار هانری کربن- در ترسیم خطوط کلی گفتمان ایراناندیشی در دورههای بعدی پرداخته است. در مقالهای از صدیقی، زاهد و آبادیان با عنوان «گوبینو، روشنفکران ایرانی و نظریههای آریاییگرایی و انحطاط» (۱۳۹۹)، به بررسی تأثیر آرای نژادگرایانۀ گوبینو بر شکلگیری گرایشهای آریاییگرایانه در میان روشنفکران ایرانی پرداخته شده است. نگارندگان پژوهش حاضر با عبور از این رویکردهای تبارشناسانۀ نژادمحور یا تأویلمحور، بر آن بودهاند تا با تمرکز بر کارکرد اسطورهای دوگانۀ ولتر و ناپلئون در زمینۀ تاریخی ایران مدرن، به تبیینی تازه از بحران آزادی و شکاف بنیادین میان استبداد و مشروطهخواهی دست یابند. فارغ از گوبینو، پژوهشهای متعددی دربارۀ سفرنامههای مورد نظر این مقاله -بهویژه با تمرکز بر بازنمایی اروپا و نهاد پارلمان- انجام شده است. با این حال، تاکنون هیچیک از آنها به نسبت میان تصویر ناپلئون و مفهوم پارلمان در روایتهای ایرانی توجه نکردهاند. عبدالهادی حائری در پژوهشی کلاسیک، به تحلیل بازنمایی آزادیهای سیاسی و اجتماعی در تحفة العالم و مسیر طالبی پرداخته است (حائری، ۱۳۷۴). همچنین سید جواد طباطبایی در چارچوب درک نظری خود از «تبدیل سفرنامهنویسان به متفکران قوم»، این سفرنامهها را به دلیل نقششان در انتقال مفاهیم اندیشۀ سیاسی مدرن و معرفی نهادهای اروپایی مدرن، واجد اهمیتی ویژه میدانست (طباطبایی، ۱۳۹۷: ۲۲۵–۲۸۱). در برخی مقالات نیز مباحثی تفصیلی دربارۀ مواجهۀ سفرنامهنویسان ایرانی با مفاهیم مدرن، بهویژه نهاد پارلمان مطرح شده است؛ از آن جمله فرجی و نصیری حامد (۱۴۰۰) و یعقوبی (۱۴۰۲). با این حال، تمرکز اصلی این پژوهشها بر روایت ایرانیان از انگلستان است و نه فرانسه یا ناپلئون. در میان پژوهشهایی که بهطور مشخص به روایت سفرنامهها از انقلاب فرانسه پرداختهاند، میتوان به کتاب تجدد بومی و بازاندیشی تاریخ اثر محمد توکلی طرقی اشاره کرد (توکلی طرقی، ۱۳۹۵). در این اثر هرچند تحلیلی پربار از پیوند میان روایتهای سفرنامهای، تحولات زبان سیاسی و تاریخ آگاهی در ایران قاجار ارائه شده، اما دوگانۀ خاص ولتر/ناپلئون و نسبت آن با منازعۀ آزادی/استبداد در کانون توجه آن قرار ندارد.
اگر تاریخنگاری ناسیونالیستی و شرقشناسانه دربارۀ ایران را ذیل بنیانهای نظری گوبینو فهم کنیم، درخواهیم یافت که بسیاری از تذبذبها، استعارهها، انسدادها و مفاهیم محوری این دو سنت، از دل همین بنیاد برآمدهاند. تاریخنگاریهای مدرن ایران با وجود تفاوتها و تمایزهای درونیشان، همواره در مدار جاذبۀ یک انگارۀ اساسی گردش کردهاند: باور به نوعی تداوم در تاریخ ایران و استعارۀ معروف گوبینو از ایران به مثابه «سنگ خارا» (1859)، شالودۀ تخیلی و نظری این روایتها را تشکیل میدهد؛ ایرانی که در برابر هر دگرگونی مقاومت میکند، اما در عین حال، حاوی شکلی از تداوم در دل بحران و زوال است. از این منظر، بازخوانی اندیشۀ گوبینو نه یک پروژۀ تاریخنگارانۀ صرف، بلکه ضرورتی نظری برای عبور از او و تمهید مقدماتی برای تدوین یک رویکرد مفهومی بدیلْ برای فهم تاریخ ایران است. پرسش راهنمای این کوشش، آن است که: چگونه میتوان از رهگذر بازاندیشی در گوبینو، به الگویی مفهومی برای بازخوانی تاریخ ایران مدرن در پرتو بحران آزادی دست یافت؟ بخش مفهومی از این مقاله، درواقع کوششی است برای صورتبندی نخستین گامهای این حرکت نظری.
فارغ از بررسیهای زندگینامهای گستردهای که میتوان دربارۀ دو گوبینو به دست داد، در اینجا تنها به یک نکتۀ اساسی بسنده میکنیم: نسبت فکری و نهادی میان گوبینو و آلکسی دو توکویل. توکویل نه فقط استاد فکری گوبینو، بلکه حامی عملی و نهادی او نیز بود (کمالی، ۱۳۷۶: ۴۹۷). این رابطه هرچند در نگاه نخست حاشیهای به نظر میآید، اما در فهم خاستگاههای مفهومی اندیشۀ گوبینو -بهویژه در نسبت با اندیشۀ محافظهکارانه و ضدّ انقلابی قرن نوزدهم فرانسه- واجد اهمیتی بنیادین است. مترجم انگلیسی مکاتبات گوبینو و توکویل، در مقدمۀ خود نوشته است که تنش نظری این لحظۀ «توکویلی-گوبینویی» -برای مثال، اختلاف بنیادی آن دو در باب مفهوم آزادی و دموکراسی- یکی از نخستین نمودهای تقابل فکری میان چپ و راست در اروپا بوده است (Tocqueville and Lukacs, 1959: 18–19). میتوان سطح این مناقشه را فراتر از محدودۀ ایران گسترش داد و نامهنگاری میان گوبینو و توکویل را به مثابه یکی از نخستین گسستهای درونی در تاریخ شرقشناسی فهم کرد؛ گسستی که در مقابل انگارۀ دیرپای «ما متمدنان و شما بربران» قد علم میکند (کناوت، ۲۵۳۵: ۱۴). البته آنچه در اینجا حائز اهمیت ویژه است، آن است که جهتگیری این تنش مؤسس، برخلاف تصور رایج، نه ناظر به تکوین خودآگاهی غرب، بلکه معطوف به دگرگونی آگاهی ایرانِ حاشیهنشین نسبت به غرب است.
در پرتو همین انگارۀ بنیادین است که رسالۀ مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی نوشتۀ گوبینو به موقعیتی کلیدی در چارچوب بحث ما تبدیل میشود. این رساله که کمتر در کانون توجه پژوهشهای شرقشناسی و ایرانپژوهی قرار داشته، به زعم بسیاری از مفسران، بیانگر نوعی مواجهۀ انتقادی است با آنچه گوبینو «روح آسیایی» و «عقل آسیایی» نامیده است (مصلح، ۱۳۸۱: ۴۰)، اما آنچه برای بحث ما اهمیت دارد، صورتبندی دوگانهای است که گوبینو به میان آورده است؛ دوگانهای که در گذر زمان به نمایندۀ اصلی منازعۀ نظری میان استبداد و آزادی در تاریخ معاصر ایران تبدیل میشود؛ آنجا که گوبینو شکل خاصی از مواجهۀ ایرانیان با دو چهرۀ برجستۀ تمدن مدرن فرانسه -ولتر و ناپلئون- را تحلیل میکند. هدف این مقاله، نه ارزیابی درستی یا نادرستی نتایج فکری گوبینو، بلکه تحلیل نحوۀ صورتبندی مفهومی دوگانۀ آزادی/استبداد در دستگاه نظری او و بازخوانی تاریخی-گفتمانی آن در نسبت با زمینۀ فکری و سیاسی ایران مدرن است.
1-1. ولتر ایرانی و ناپلئون ایرانی: گذار از دوگانۀ گوبینو به آستانۀ مشروطهخواهی و پادشاهیخواهی
گوبینو به درستی میان «ولتر راستین» و «ولتری که ایرانیان میشناسند» تمایز قائل شده است که میتوان از خلال آن، به بازتاب تصویر ایران در اندیشۀ ولتر و سایر متفکران عصر روشنگری نیز توجه داد (ر.ک. به: مسروی و دیگران، ۱۴۰۳). گوبینو بر این باور است که تصویر ایرانیان از ولتر، عمدتاً برگرفته از روایت روسهاست و به همین دلیل تصویری ناقص و تحریفشده بهشمار میآید. او نوشته است: شخصی که شرح حال او [ولتر] را برای من نقل میکرد چنان با اطمینان صحبت میکرد که گویی سالهاست با او معاشر بوده است. او به من میگفت که ولتر نویسندۀ فرانسوی، مرد بسیار عجیبی یعنی یک آدم شریر و اوباش و شورشطلب و به تمام معنی مفسدهجو بوده است [...] در بازارها گردشکنان عربده میکشیده [...] مخصوصاً نسبت به آخوندها کینۀ عجیبی در دل داشت و [...] از تحقیر و استهزاء آنها فروگذار نمیکرد (گوبینو، [بیتا]: ۱۰۱).
گوبینو بلافاصله پس از نقل این روایت، بدون هیچ تحلیل یا توضیح مفصلی، به گزارش ایرانیان از ناپلئون پرداخته و نوشته است: «اکنون از شرح حال ولتر صرف نظر کرده و داستانی دربارۀ شرح حال ناپلئونی که در ایران معروف شده است، نقل میکنم» (گوبینو، همان، همانجا). در ادامه، از قول یکی از مقامات عالیرتبه در یکی از شهرهای سواحل خزر چنین روایت کرده است: ناپلئون پادشاه بسیار متهوری بوده و در شجاعت و مراتب دانش و خرد نظیر نداشته است. در ازمنۀ گذشته ابداً کسی پیدا نشده است که به گرد او برسد. اسکندر ذوالقرنین و پتری (مقصود پتر کبیر است) سگ او هم محسوب نمیشوند. از همه بالاتر و مهمتر، هوش و فراست ذاتی اوست (همان، ۱۰۲).
این روایتهای دوچهره، تصویری دوگانه از مدرنیته در ذهن ایرانی پدید میآورند؛ از یک سو، ولتر به مثابه چهرهای انقلابی، شورشطلب و دشمن روحانیت است؛ و از سوی دیگر، ناپلئون به عنوان اسطورۀ اقتدار، خرد و فرمانروایی. در این دوگانه، شکافی معرفتی میان حکومت قانون و آزادی و حکومت قدرت و استبداد، به صورت ناآگاهانه در ذهنیت ایرانی شکل میگیرد. میتوان صورتبندی گوبینو از دوگانۀ ولتر و ناپلئون را صورتی مقدماتی از چهرۀ ژانوسی مدرنیتۀ ایرانی تلقی کرد: از یک سو مدرنیتهای مبتنی بر قانون، نقد و آزادی؛ و از سوی دیگر مدرنیتهای بناشده بر اقتدار، نبوغ فردی و فرمانروایی نظامی. هدف این نوشتار از بازخوانی این روایتها، خاستگاهزدایی از این دوگانه و بازفهم آن در زمینۀ تاریخ جدال آزادی و استبداد در ایران مدرن است. به منظور تمهید پاسخی اولیه به پرسش محوری مقاله (یعنی چگونه میتوان ایران مدرن را از منظر بحران آزادی بازخوانی کرد؟)، نخستین گامْ ارائۀ تصویری از منازعۀ مفهومی و تاریخی مشروطهخواهی و پادشاهیخواهی در عصر قاجار است. با توجه به اینکه دوگانۀ یادشده نه صرفاً تمثیلی ذهنی، بلکه واقعیتی تاریخی در سیر تکوین ایران مدرن است، پیش از پرداختن به نمودهای این جدال در عصر قاجار، روایت تبارشناسانهای از نحوۀ تکوین آن در متون سفرنامهنویسان ایرانی ارائه خواهیم کرد.
در بسیاری از پژوهشها به نقش سفرنامهها در تکوین تاریخ مفاهیم ایران مدرن اشاره شده است. در این میان، شاید مهمترین صورتبندی نظری متعلق به سیدجواد طباطبایی باشد که در چارچوب نظریهی انحطاط ایران، سفرنامهنویسان دورهی قاجار را «متفکران قوم» نامیده است؛ عنوانی که بر جایگاه محوری آنها در تکوین آگاهی تاریخی و انتقال مفاهیم جدید دلالت دارد (ر.ک. به: طباطبایی ۱۳۹۵: ۲۱۱-۲۷۰؛ بهویژه ص۲۵۰؛ نیز همو، ۱۳۹۷: ۲۲۵-۲۸۰). اصطلاح «متفکران قوم» به احتمال بسیار دستکم در این تداول، نخستین بار از سوی رضا داوری اردکانی در کتاب مقام فلسفه در دورۀ تاریخ ایران اسلامی (۱۳۵۶) به کار رفت، با این هدف که نشان دهد چگونه عرفان و تصوف به جریان غالب اندیشه در ایران تبدیل شدند. طباطبایی با الهام از این تعبیر، کوشید تا در نظام مفهومی تاریخ انحطاط ایران، متفکران هر دوره را به مثابه بازتاب عقلانیت مسلط و رابطۀ آن با نصوص سنتی تحلیل کند. همگام با طباطبایی میتوان گفت در نیمۀ نخست دوران قاجار، سفرنامهنویسی را میتوان نه فقط یکی از ژانرهای غالب، بلکه در واقع یگانه قالبی دانست که در آن نحوی از همزمانی با تحولات اندیشۀ اروپایی، در دل ناهمزمانی عقل ایرانی، ممکن شده بود. از همین رو، میتوان ادعا کرد که نخستین نشانههای ظهور مفاهیمی چون آزادی، پارلمان و اسطورۀ ناپلئون -به عنوان وجوهی از آگاهی متأثر از اروپا- در ایران، صرفاً از مجرای سفرنامهها قابل ردگیری است. سفرنامهها را باید نخستین ژانر خامِ غربشناسی در ایران دانست؛ ژانری که در نیمۀ نخست قرن نوزدهم، تصویر ایرانی از اروپا را در قالب واژههایی چون «فرنگ» و «یوروپ» صورتبندی کرد. این تحول زبانی، آغاز فرایندی بود که در آن مفهوم «فرنگ» -که سابقهای طولانی در سنت فارسی دارد و احتمالاً ریشه در جنگهای صلیبی و مواجهه با مسیحیان سفیدپوست دارد- بهتدریج جای خود را به «اروپا» به مثابه یک واحد فرهنگی و سیاسی مستقل داد.
2-1. روایت پارلمان و ناپلئون در تحفة العالم شوشتری
نخستین متن در ژانر سفرنامهنویسی ایرانی که در آن، روایتی از تلاقی ناپلئون و پارلمان ارائه شده، تحفة العالم نوشتۀ عبداللطیف شوشتری، زادۀ شوشتر در سال ۱۱۷۲ق است. باید توجه داشت که روایت شوشتری از اروپا، نه محصول تجربۀ مستقیم، بلکه نوعی سفرنامۀ خیالی یا برساخته است؛ امری که نه تنها از ارزش تحلیلی آن نمیکاهد، بلکه بر اهمیت آن در چارچوب بحث این پژوهش میافزاید. تحفة العالم بازتاب مواجههای خام و غیرنظری از سوی عقل ایرانی قاجاری با مفاهیمی است که از رهگذر تماسهای استعماری وارد ایران شده بودند. همین فاصلۀ معرفتی و خصلت رواییِ گاه «خیالیِ» متن، بهویژه در تحلیل نحوۀ صورتبندی دوگانۀ پارلمان/ناپلئون اهمیت مییابد. چنانکه در ادامه خواهیم دید، لغزشهای زبانی و مفهومی اثر، دقیقاً در نقطۀ تلاقی سه مؤلفه پدیدار میشوند: روایت انقلاب فرانسه؛ درک پارلمانهای فرانسوی و انگلیسی؛ و تصور از ناپلئون. بدینسان اسطورۀ ناپلئون ایرانی از همان آغاز، با انگارۀ ایرانیان از پارلمان درهمتنیده میگردد.
انقلاب، پارلمان، شورا و ناپلئون، چهار کانون اصلی روایت شوشتری از فرانسه میباشند؛ کانونهایی که در سفرنامههای بعدی نیز تکرار و بازتفسیر میشوند. لحظۀ توجه به انقلاب فرانسه در ژانر سفرنامههای قاجاری را میتوان لحظهای تعیینکننده در آغاز تاریخ مفهوم «انقلاب» در ایران دانست. شگفت آنکه شوشتری روایت خود را حدود ده سال پس از وقوع انقلاب فرانسه نگاشته و هرچند توجه مستقلی به خود مفهوم «رولوسیون» ندارد، اما منشأ انقلاب را موضوع اصلی تحلیل خود قرار داده و نوشته است: ده سال قبل از این، مردم از ظلم پادشاه به تنگ آمده، استدعای شورا و طریقۀ انگلیسیه را نمودند. پادشاه از این امر سر باز زده، فرمان به قتل جمعی کثیر از گناهکار و بیگناه داد. عوام به شورش برآمدند و پادشاه را با زن و فرزند بکشتند. رسم ملوکالطوایف شیوع یافت و انواع فتنه و فساد به وقوع آمد و این حرکت باعث حرب و جدال میانۀ این جماعت و انگلیسیه و دیگر سلاطین گردید (شوشتری، ۱۳۶۳: ۲۵۵).
چند نکتۀ مفهومی مهم در اینجا قابل تأمل است؛ نخست آنکه شوشتری ظهور «استدعای شورا» را در متن دوگانۀ دیرینۀ «عدالت/ظلم» قرار میدهد. لحظۀ انقلاب فرانسه، در این خوانش، واکنشی به ظلم پادشاه وقت است؛ با الگویی که اساساً برگرفته از نظام پارلمانی انگلستان تصور میشود که شوشتری آن را به صورت ضمنی از مجرای مفاهیمی چون «امر عمومی» و «مصلحت عمومی»، در کنار توجهی خاص به رابطه میان حاکم و مردم و اطلاعرسانی عمومی و نسبت میان پادشاهی، آزادی و قانون روایت میکرد (شوشتری همان، ۲۵۹-۲۶۳). دوم برخلاف انگلستان، فرانسویان -یا به تعبیر شوشتری «طایفۀ مخذولۀ فرانس»- تنها به استقرار شورا بسنده نکردند؛ آنان شاه خود را اعدام کردند. از نظر شوشتری، پیامد این شاهکشی، نه استقرار آزادی یا عدالت، بلکه حاکمیت «رسم ملوکالطوایف» و گسترش «فتنه و فساد» بود. سوم استفادۀ شوشتری از مفاهیم کهن ایرانی برای فهم امری به کلی نوظهور، بسیار گویاست. او برای تبیین فروپاشی نظم سلطنتی در فرانسه، به مفهوم «ملوکالطوایف» متوسل شده که در فرهنگ سیاسی ایران، نشانۀ ضعف اقتدار مرکزی و آشفتگی سیاسی است. در سنت ایرانی، سلطانی چون نادرشاه -که شوشتری به او ارادت دارد- نماد بازگشت به اقتدار یکپارچه و نفی ملوکالطوایف تلقی میشد. از سوی دیگر -این نکته را در جایی دیگر به تفصیل تحلیل کردهایم- این مفهوم در دورۀ مشروطه، بهطور وارونه به خاستگاه دفاع از نظام مشروطه تبدیل شد؛ چنانکه برخی مورخان مشروطهخواه با ارجاع به ایران باستان، بهویژه تجربۀ پارتیان و نظام اشکانی، از مشروطهخواهی به مثابه احیای یک سنت دیرینۀ ایرانی دفاع کردند (ر.ک. به: عراقی، ۱۳۸۰: ۶۸9-۶۸6).
شوشتری بلافاصله پس از روایت شورش و شاهکشی فرانسویان، به ظهور ناپلئون پرداخته است (شوشتری، ۱۳۶۳: ۲۴۹–۲۵۰). برخلاف روایت او از پارلمان (که در تاریخ ایران به اَشکال گوناگون دگرگون و تأویل شد)، ناپلئونِ شوشتری همان ناپلئونِ «ایرانی»ای است که گوبینو نیز روایت کرده بود: آمیزهای از عقل، تدبیر، شجاعت و اقتدار. تصویری که یادآور سنت شاهان مقتدر ایرانی است، اما در جهانی کاملاً متفاوت و مدرن بازپدیدار میشود. او ناپلئون را نه فقط چونان سرداری نظامی، بلکه به مثابه بازتابی از آرمان سلطنت مقتدر، واجد ویژگیهایی میبیند که فقدان آنها در شاهان قاجار به وضوح احساس میشود. در نظر شوشتری، ناپلئون پاسخی قاطع به هرجومرج ناشی از «استدعای شورا» و سقوط اقتدار سلطنتی است. اگرچه شوشتری با صراحت به این قیاس اشاره نکرده، اما در سطح استعاری و نشانهشناختی، فروپاشی نظم سلطنتی در فرانسه و پیامدهای آن را با سقوط صفویه و فتح ایران توسط افغانان مقایسه کرده است. در این قیاس ضمنی، ناپلئون به مثابه نادرشاهی دیگر ظاهر میشود؛ شاهی مقتدر که در پی فروپاشی، سامان جدیدی بنیان مینهد. او نوشته است: «هر مردی دست زنی را گیرد و به رقص برخیزد... سوای زن خویش، از زنان دیگر با هر کس که دوست است، او را انتخاب کند... وعده کنند که امشب در فلان خانه، من با تو فلان رقص خواهم کرد» (شوشتری، همان، ۲۵۶). اگرچه این توصیف از آزادی روابط میان زن و مرد، در نگاه اول به عنوان نقدی اخلاقی بر جامعۀ غربی فهمیده میشود، اما در لایهای دیگر، در تضاد با ناپلئونِ مقتدر ظاهر نمیشود، بلکه او را در برابر بینظمی ناشی از این آزادی، نماد بازگشت نظم و اقتدار جلوه میدهد. این دوگانگی در تحلیل شوشتری، نقطۀ اتصال او به روایت سنتی ایرانی از قدرت است. از این رو، تصویر ناپلئون در متن شوشتری، پیشزمینهای تاریخی برای ظهور رضاخان نیز فراهم میسازد: ناپلئون ایرانی، چونان پیشنمونۀ شاه مقتدر مدرن.
2-2. روایت پارلمان و ناپلئون در مسیر طالبی ابوطالبخان
ابوطالب از نخستین سفرنامهنویسان فارسیزبان است که روایت خود را از جریان سفری واقعی به نقاط مختلف جهان، از جمله اروپا، سامان داده است. توکلی طرقی در اهمیت این سفرنامه به این حقیقت که محصول برخوردی مستقیم با انگلستان است و سیزده سال پس از انقلاب فرانسه نوشته شده، توجه کرده است (توکلی طرقی، ۱۳۹۵: ۲۲۶–۲۲۷). بسان شوشتری، ابوطالبخان نیز از مجرای مفاهیمی چون «پبلک بلدنگ» (public building) به نهادهای سیاسی و اجتماعی انگلستان توجه کرده و آن را «عمارت متعلق به جمهور» دانسته است (اصفهانی، ۱۳۵۲: ۱۸۹). یکی از فرازهای اساسی در روایت ابوطالبخان از نظام سیاسی انگلستان، توصیف نسبت قدرت حاکمان با آزادی مردم است (اصفهانی، همان، ۲۳۱). میتوان نتیجه گرفت که ابوطالبخان گرچه از منظر عقل سنتی ایرانی، به نسبت جدید میان مردم و حاکمان اروپایی مینگرد، اما در نخستین لحظات شکلگیری درک تفاوت میان وضعیت رعیت در ایران و وضعیت شهروند در اروپا قرار گرفته است. این تفاوت، بعدها به یکی از مسائل بنیادین اندیشۀ سیاسی ایران مدرن تبدیل شد.
تلقی ابوطالبخان از انقلاب فرانسه، در کلیات مشابه روایت شوشتری است، اما در جزئیات بسیار بسطیافتهتر و ساختیافتهتر جلوه میکند. او انقلاب فرانسه را به صراحت «نالش عوام» (همان، ۲۸۷) نامیده و همچون شوشتری آن را ناشی از کوشش برای استقرار الگویی شبیه به نظام پارلمانی انگلستان دانسته و هدف این نالش را جاری شدن امور طبق «نقشۀ ریاست بهطور انگلش» معرفی کرده است. روایت او از «نقشه ریاست بهطور انگلش»، بیانی اولیه و غیرمفهومی از ایدۀ تفکیک قواست (همان، ۲۳۹-۲۴۲). از دید ابوطالبخان، روند انقلاب در چند مرحله به وقوع پیوست که نهایت آن، استقرار قدرت پارلمان بود. او در تحلیل گام نخست، نوشته است که خواست مردم فرانسه صرفاً محدود به کوتاه کردن دست سلطنت از تصرف در اموال و تصمیمات بود، اما در مرحلۀ دوم، هنگامی که پادشاه از «خواب غفلت» بیدار شد و نمایندگانی را به منظور مشورت به پاریس فرا خواند، طرح جمهوری (ریپبلیک) مطرح گردید. این احتمالاً نخستین اشارۀ صریح در نثر فارسی به مفهوم «جمهوری» (Republic) به عنوان یک نظام سیاسی مدرن است؛ نکتهای که از حیث تاریخ مفاهیم، اهمیت ویژهای دارد. البته ابوطالبخان در بیانی مترقیتر از الموسوی، مفهوم جمهوری را به روشنی در تقابل با سلطنت تعریف کرده و پارلمان را نه صرفاً نهادی قانونی، بلکه ابزار و نهاد پشتیبان جمهوریت دانسته است. در این روایت، جمهوری نه صرفاً به معنای فقدان سلطنت، بلکه به معنای برقراری نوعی توازن قدرت و توزیع مشروعیت سیاسی میان مردم و نمایندگان آنان است (همان، ۲۸۷–۲۸۸).
نتیجۀ خواست مردم فرانسه برای استقرار «ریپبلیک» و اجرای «نوع ریاست انگلستانی»، از منظر ابوطالب خان، چیزی نبود جز وقوع «انقلاب عظیمی در فرانس» که طی آن: «اقویا ضعیف و ضعفا قوی گردیدند و عامه با قانون "ریپبلیک"، اهل شوری از خود معین کرده» (اصفهانی، ۱۳۵۲: ۲۸۸). در این روایت، مفهوم انقلاب تا حدودی از مضامین سنتی «فتنه» و «بلوا» فاصله میگیرد و بهتدریج جای خود را به برداشتی ساختارمندتر و نظاممندتر از تحول سیاسی میدهد. این لحظه، گامی مقدماتی در جهت تهی شدن «انقلاب» از معنای منفی و مقدمهای برای ورود واژۀ «رولوسیون» (revolution) به زبان فارسی، آن هم بدون ترجمه، اما با تبیین مفهومی توسط روشنفکران آینده است. در این گذار معنایی، آغاز جدیترین جدال سیاسی مدرن ایران نیز ریشه دارد: جدال میان آزادی و استبداد، یا به بیانی دقیقتر، پارلمانخواهی (مشروطهخواهی) در برابر پادشاهیخواهی.
ابوطالبخان ناپلئون را مردی «در شجاعت و اصابت رأیْ منفرد» دانسته (اصفهانی، همان، ۲۹۶) و در روایتی که ترکیبی از تاریخنویسی و نصیحةالملوکنویسی است، بر تنش میان جمهوری فرانسه و تهدیدات خارجی تمرکز کرده است؛ بهویژه تهدید از سوی پادشاه روسیه و دولت «جرمن» که با «شکستن عهد فرانس» منجر به وقوع جنگ شد، در متن او موجب بروز «تشویشی» در دل جمهوری میشود. در نتیجۀ این اضطراب و آشفتگی، برخی از جمهوریخواهان به ناپلئون پیغام فرستادند که اگر از مصر بازگردد و خود را به پاریس برساند، زمام امور را به او خواهند سپرد (همان، همانجا). پس از ورود ناپلئون به پاریس، او بدون مواجهه با مقاومتی جدی، با جمعی از یاران خود وارد خانۀ حکومت شد و اعضای جمهوری را که بیمحافظ و به شکل رسمی جمع شده بودند، دستگیر کرد و خود را «فرست کانسل» نامید (همانجا). در این روایت، ظهور ناپلئون نه صرفاً کودتایی نظامی، بلکه انتقال تدریجی از جمهوریت نظری به تمرکز اقتدار فردی و بازگشت به الگویی مقتدرانه از رهبری است؛ الگویی که برای خوانندۀ ایرانیِ قاجاری، با تصویری آشنا از شاه مقتدر پیوند میخورد و در آینده، خود را در جدال مشروطهخواهی و پادشاهیخواهی نمایان میکند.
2-3. روایت پارلمان و ناپلئون در سفرنامۀ میرزا صالح شیرازی
در میان سفرنامههای قاجاری، سفرنامۀ میرزا صالح شیرازی در برخی از لحظات، بیش از آنکه اثری صرفاً در ژانر سفرنامهنویسی باشد، به تاریخنگاری سیاسی نزدیک میشود. شیرازی در بررسی خود از انگلستان، این کشور را به صراحت «ولایت آزادی» نامیده است. این آزادی در نظر شیرازی نه هرجومرج، بلکه نوعی آزادی مقید به نظم و قانون است و در آن همگان از شاه و گدا «موافق نظام ولایتی مقید» میباشند (شیرازی، ۱۳۴۷: ۲۰۵). در این توصیف، شیرازی برای نخستین بار در نثر فارسی به شکلی مفهومی و منسجم، تلاش کرده است توازن میان آزادی و قانون را در قالب مفهومی به نام «نظام ولایتی مقید» بازگو کند؛ مفهومی که به وضوح معادل نظری نظم مشروطۀ سلطنتی است؛ با تکیه بر برابری در قبال قانون، مسئولیتپذیری عمومی و نظم همگانی. در ادامه، شیرازی روایتی موجز از تاریخ انگلستان ارائه داده است تا پیوند میان تحول تاریخی و تحقق آزادی سیاسی را به تصویر بکشد. این روایت، بهویژه از حیث شکلگیری نگاه فلسفی-سیاسی ایرانیان به رابطۀ میان نظم سیاسی، قانون و آزادی، نقطهای کلیدی در تکوین مفاهیم جدید است.
شیرازی در خلال بررسی تاریخ انگلستان، ضمن توجه به چگونگی پیدایش ایالات متحدۀ آمریکا -که آن را «ینگیدنیا» نامیده- اشارهای گذرا اما معنادار به انقلاب فرانسه نیز داشته است (شیرازی، ۱۳۴۷: ۲۵۷-۲۶۰). از نظر او، در سال ۱۷۸۹ «بلوای عامی» در فرانسه به وقوع پیوست که پیامد آن محدودسازی قدرت سلطنت توسط مجلس مشورت (پارلمان) و بیاثر شدن نقش پادشاه در عرصۀ سیاست خارجی و داخلی بود (شیرازی، همان، ۲۷۳)؛ زیرا از نظر انقلابیون، عزت و مقام شایستۀ اشخاصی است که دارای «قابلیت و استعداد» ذاتی باشند، نه صرفاً مورد توجه شخص پادشاه. این تأکید بر «قابلیت» و «استعداد فردی» که بعدها در شکلگیری تصویر ناپلئون نقش ایفا کرد، نخست در چهرۀ روبسپیر ظاهر شد. شیرازی به تفصیل از اعدام پادشاه و همسرش در سال ۱۷۹۳ سخن گفته و این اقدام را تصمیم «اهالی شرع فرانسه» معرفی کرده است. در نتیجۀ این رخداد، به زعم شیرازی، فرانسه وارد مرحلهای از هرجومرج و آشوب شد که زمینه را برای ظهور چهرههایی چون روبسپیر فراهم کرد (همان، همانجا). روبسپیر در این روایت، چهرهای شیطانی و مسبب فتنهای بیسابقه معرفی شده است. البته در این بستر بیثبات، چهرۀ دیگری پدیدار میشود: ناپلئون. میرزا صالح ناپلئون را با دوگانهای خاص توصیف کرده است: از یک سو او را همسنگ قیصر روم دانسته و از سوی دیگر، نماد قدرت، دلاوری و انسجام دیده است (همان، ۲۷۳–۲۷۴). در ادامه، به سلطنت رسیدن ناپلئون را در سال ۱۸۰۴ یادآور شده است: «در سال ۱۸۰۴ بناپارت مسمی به امپراتور و پادشاه فرانسه گردید و بعد از آن ید طولی در فرنگستان بهم رسانیده، از هر سو به جدال و جنگ مشغول شده و ولایت آنها را ملحق به ولایت فرانسه نموده» (همان، ۲۷۷). بدین ترتیب، در روایت میرزا صالح، انگلستان نمایندۀ «نظام ولایتی مقید» است که تعادل میان آزادی و نظم را حفظ کرده، درحالیکه فرانسه صحنۀ شکست این توازن و ظهور پیاپی «فتنهسازانی» چون روبسپیر و «شاهان مقتدری» چون ناپلئون است. این دوگانگی مفهومی، نه تنها در تصویر ذهنی ایرانی از مدرنیته، بلکه در جهتگیریهای سیاسی مشروطهخواهانه و استبدادگرایانۀ آینده، نقشی اساسی ایفا خواهد کرد.
3-1. آخوندزاده، مشروطه و نقد استبداد
هرگونه روایت از روشنفکران دوران قاجار و صدر مشروطه، ناگزیر با مناقشاتی مفهومی و تفسیری همراه است. در این میان، چهرههایی چون میرزا فتحعلی آخوندزاده، ملکمخان ناظمالدوله و میرزا آقاخان کرمانی از زمرهی بحثبرانگیزترین شخصیتهای این دوراناند. انتخاب آخوندزاده در این نوشتار به عنوان نمایندۀ پارلمانخواهی و بنابراین چهرهای محوری در مشروطهخواهی، نه اتفاقی است و نه بیقصد. این انتخاب متکی بر خوانشی است که او را در تقاطع دو گفتمان اصلی دوران خود جای میدهد: ناسیونالیسم رمانتیک و پروژۀ استقرار نظام حکومت قانون.
آخوندزاده بیش از هر روشنفکر دیگری در این دوره، تجسم نوعی تنش مفهومی است؛ تنشی میان آرمانخواهی ناسیونالیستی و عقلانیت مشروطهخواهانه. اگرچه میتوان در آثار اغلب روشنفکران قاجار ردّ پای اَشکال مختلفی از گرایشهای ناسیونالیستی را پی گرفت، اما در اندیشۀ آخوندزاده این گرایش با نوسان میان عاطفۀ ملی و خواست نظم حقوقی، به سطحی خاص از بحران رسیده است. او نه صرفاً اندیشمندی متناقض، بلکه شخصیتی بسیار تنشمند است؛ تنشی که در تلاش برای تفسیر آزادی، قانون و دولت ملی، شکلی از ناآرامی فکری و زبانی به وجود میآورد. همسو با فریدون آدمیت -البته با فاصلهگذاری از وجوه اغراقآمیز تحلیل او- میتوان گفت که اندیشۀ سیاسی آخوندزاده واجد نظمی درونی و هدفمند است (آدمیت، ۱۳۴۹: ۱۴۰). این نوشتار تمرکز خود را بر وجه تنشآلود اندیشۀ او قرار داده است؛ تنشی که میان میل به بازسازی شکوه ایران باستان و تأسیس دولت قانونمدار مدرن معلق مانده است. بر همین اساس، میتوان خوانشی مکمل از اصغر شیرازی نیز ارائه داد. او در تحلیلی دقیق، اندیشۀ آخوندزاده را آمیزهای از «ناسیونالیسم شهروندانه» و «ناسیونالیسم رمانتیک» معرفی کرده است؛ ترکیبی که گرچه واجد عناصر نوگراست، اما در دستیابی به الگویی منسجم از آزادی و دولت، با بحرانهای مفهومی روبهرو میشود (شیرازی، ۱۳۹۶: ۱/۱۵۸).
یکی از اساسیترین مسائل فکری روشنفکران دورۀ قاجار و صدر مشروطه، تبیین جایگاه و یا به صورت دقیقتر، تعیّن تاریخی ایران در تاریخ جهانی و نظم بینالمللی مدرن بود. این پرسش بر بستر تکیهگاههای نظری و وضعیت اجتماعی-سیاسی خاص ایران آن عصر، روشنفکران را در متن شکاف مفهومی میان «شکوه ایران باستان» و «برتری اکنون اروپایی» قرار میداد. حاصل این شکاف، تلاش برای فهم اکنون و در عین حال، گذار از آن بود. روشنفکران برای این گذار، در جستوجوی خاستگاهی مشروع برای مدرنیتۀ اروپایی در تاریخ فرهنگی ایران باستان برمیآمدند؛ تاریخی که در تلقی آنان، بهطور آشکار از هرگونه پیوند اسلامی تهی شده بود و در افق اسطورهای ایران پیش از اسلام بازتعریف میشد. از نظر آخوندزاده، نسخۀ اولیۀ آزادی، حکومت قانون و برابری، نه پدیدهای غربی، بلکه در اصل، ریشه در «پیمان فرهنگ» ایران باستان دارد؛ فرهنگی که در نگاه او، نخستین نطفههای عقلانیت و عدالت را نهاده بود. این صورتبندی باستانگرایانه، تنها به آخوندزاده محدود نمیشود. در میان طیفی از روشنفکران قاجاری، تلاش برای دفاع از پارلمان، ضرورت حکومت قانون و مشروعیتبخشی به ایدههای مشروطهخواهانه، غالباً به ارجاعاتی به تاریخ ایران باستان و عناصر ناسیونالیسم رمانتیک منتهی میشود. درواقع، در لحظات بحران مشروعیت مفاهیم سیاسی مدرن، سیاست هویت -بهویژه در شکل باستانگرایانۀ آن- به ابزاری برای تثبیت و توجیه این مفاهیم تبدیل شده بود. از این منظر، میتوان پرسید که: آیا بخشی از انسداد مفهومی در اندیشۀ روشنفکرانی چون آخوندزاده در دفاع از آزادی و نظام مشروطه، حاصل آن نبود که به جای درگیری نظری با مفاهیم مدرن در افق تاریخی خودشان، به سیاست هویت و ارجاعات باستانگرایانه پناه بردند؟ و آیا این رجعت مستمر به تاریخ پیشامدرن ایران -که اغلب در قالب ناسیونالیسم رمانتیک و ارجاع به عظمت ایران باستان بازنمایی میشد- مانعی بر سر ورود به «جدال بر سر زبان» نبود؟ یعنی همان منازعهای که در آن باید برای بازتعریف و تثبیت مفاهیمی چون آزادی، قانون، عدالت و مشروطه در افق مفهومی مدرنیته، مبارزه کرد؟ در حد ضرورت بحث کنونی، تنها یادآور میشویم که هر ارجاع غیرتاریخی و زمانپریشانه به گذشته، هنگامی که در خدمت مشروعیتبخشی به مفاهیم مدرن قرار میگیرد، در نهایت امکان آزادی را به انقیاد خاطرهای نامرتبط و اسطورهای از گذشته درمیآورد. بدین ترتیب، لحظاتی که آزادی، عدالت، مشروطه، برابری یا حقوق زنان به ایران باستان ارجاع داده میشوند، لحظاتی نیستند که به پیشروی مفهومی بینجامند، بلکه واپسنشینی به قلمرو خاطرهاند. چنین ارجاعاتی، گریز از منازعۀ زبانی بر سر معنای آزادیاند؛ گریز از نیاز به استدلال و درگیری نظری؛ و پناه بردن به اسطوره برای دفاع از مفاهیم. اکنون با این مقدمات مفهومی، میتوان به تحلیل درک مشخص آخوندزاده از مفاهیم مشروطه و استبداد پرداخت. تحلیل تلقی آخوندزاده از مشروطهخواهی و نقد استبداد، به دلیل تعلق نسبی او به سنت اندیشۀ مدرن، میباید با بررسی انسانشناسی فلسفی او آغاز شود.
در نظر آخوندزاده، هستی انسانی نوعاً با ضرورت «ترقی» گره خورده است. این ترقی جز از رهگذر تحقق «آزادی خیالات» ممکن نمیشود (آخوندزاده، ۱۳۵۱: ۹). نتیجۀ ضروری ترقی از منظر او، نیل به وضعیتی است که با عنوان «سیویلزاسیون» (تمدن) توصیف میشود. در اندیشۀ آخوندزاده، میتوان دو تعریف بهم پیوسته از مفهوم سیویلزاسیون بازشناخت. در تعریف نخست، او سیویلزاسیون را مفهومی عام میداند دربرگیرندۀ «جمیع صنایع و فنون و اقتدار دولتی و آسایش ملتی و امثال اینها، از انواع و اقسام شروط مدنیت» (آخوندزاده، ۱۳۵۱: ۹۳). در تعریف دوم که در مکتوبات کمالالدوله آمده است، سیویلزاسیون با تأکید بر خروج بربریت و تکامل علم و معرفت و صنعت تبیین میشود (آخوندزاده، ۱۳۹۵: ۱۴). آخوندزاده در یکی از نامههای خود، وضع کنونی ایران را استمرار نوعی استبداد میداند که ریشه در غلبۀ اعراب دارد. به نظر او، سلاطینی که پس از حملۀ اعراب بر ایران سلطنت کردهاند، نه برای مصلحت عمومی، بلکه برای بهرهبرداری شخصی و حظّ نفسانی خود حکومت کردهاند (آخوندزاده، ۱۳۵۱: ۱۰۴). از این منظر، اندیشۀ مشروطهخواهانۀ آخوندزاده، تلاشی است برای برونرفت از سنت دیسپوتی از رهگذر استقرار حکومت قانون. درک دقیق او از مفهوم دیسپوت -که در مکتوبات کمالالدوله صورتبندی شده- بر سه مؤلفۀ اساسی استوار است: نخست آنکه دیسپوت ناظر به یک نظام سیاسی معین است؛ یعنی یک صورتبندی نهادی مشخص که در آن اقتدار شخصی جایگزین حاکمیت قانون شده است. دوم، دیسپوت همان پادشاه مطلقالاختیار است؛ شاهی که هیچ محدودیت قانونی بر اعمال خود نمیپذیرد و به قدرتی نامشروط دست یافته است. سوم، رابطۀ دیسپوت با رعیت، نه رابطهای حقوقی میان حاکم و ملت، بلکه رابطهای میان مالک و برده است؛ جایی که مردم از تمامی حقوق انسانی و آزادیهای بنیادین محروماند (آخوندزاده، ۱۳۹۵: ۱۳–۱۴).
چنین فهمی از استبداد، آخوندزاده را ناگزیر کرد تا مضامینی نوین به مفاهیمی چون ملت، انقلاب و آزادی تزریق کند؛ مضامینی که از بنیان با صورتبندیهای سنتی سفرنامهها و گزارشهای اولیۀ ایرانیان از غرب متفاوت است. لحظهای که در اینجا میتوان آن را «لحظۀ آخوندزاده» نامید، همان لحظهای است که زبان توصیفی سفرنامهها، در تعریف و تحدید مفاهیمی چون انقلاب، مردم و آزادی، کارآیی خود را از دست میدهد و نیاز به یک زبان مفهومی-سیاسی جدید احساس میشود. به باور آخوندزاده، راه برونرفت از بحران دیسپوتیسم در ایران -که در اصطلاحات معاصر، میتوان آن را بحران سلطنت مطلقه نامید- در گرو برپایی سلطنتی مشروطه و مبتنی بر حکومت قانون است. بدین ترتیب، پادشاهِ مطلوب در منظومۀ فکری او، نه فرمانروایی مطلق، بلکه فرمانبری مقیّد به قانون است؛ فرمانروایی که در اندیشه و عمل، مصالح عمومی، سعادت ملت و رفاه وطن را راهبر خویش میسازد. درست در این نقطۀ تحلیلی است که لغزش بنیادی آخوندزاده در افتادن به ورطۀ ناسیونالیسم رمانتیکِ باستانگرایانه، خود را نشان میدهد. او در تفسیری زمانپریشانه، سلطنت مطلوب را به گذشتهای اسطورهای ارجاع داده و نوشته است که در ایرانِ پیش از اسلام و در چارچوب آنچه «پیمان فرهنگ» مینامد، نمونهای از چنین سلطنتی برقرار بوده است (آخوندزاده، ۱۹۶۳: ۲۲۵). با این حال، سویۀ مشروطهخواهانۀ اندیشۀ او در تأکید بر بنیانهای مشخصی چون تشکیل پارلمان، آزادی بیان، آزادی اندیشه، مشارکت ملت در قانونگذاری و محدود شدن قدرت سلطنت، به روشنی تجلی مییابد (ر.ک. به: شیرازی، ۱۳۹۶: ۱/۱۵۹-۱۶۰).
3-2. الموسوی، نقد جمهوری و دفاع از سلطنت مطلقه
در سال ۱۳۱۵ق. الموسوی رسالهای با عنوان ملت متمدن و تشکیلات آن نوشت و به مظفرالدینشاه تقدیم کرد. این رساله دفاعی تمامعیار از سلطنت مطلقه و حملهای نظری به جمهوریخواهی، مشروطه و نهاد پارلمان است. رسالۀ الموسوی از حیث محتوایی، بازتابی از واکنش منفی به اندیشههای وارداتی از غرب و نیز بازتاب تلقی سفرنامهنویسان از مفاهیمی چون پارلمان، جمهوری (ربپلیک) و انقلاب به مثابه فتنه و آشوب است. در عین حال، میتوان ردّ پای تداوم اسطورۀ ناپلئون -در معنای مثبت یا منفی آن- را نیز در صورتبندی استدلالهای الموسوی مشاهده کرد. از این منظر، رسالۀ او را میتوان بیانی مفهومی از نقد پارلمانخواهی و تجسم نظری دفاع از استبداد دانست.
در منظومۀ فکری الموسوی، مفهوم ملت اساساً با مفهوم امت خلط میشود؛ یا به عبارت دقیقتر، در سطح معناشناختی، «ملت» بهعنوان واژهای مدرن، در نظام مفهومی پیشامدرن «امت» حل میگردد. به تعبیر فیروزه کاشانی ثابت، الموسوی «از تفکرات و اعتقادات اسلامی برای بازیابی فرهنگ ایرانی استفاده میکرد» (کاشانی ثابت، ۱۳۸۹: ۱۹۲). ملت نزد الموسوی، دارای سه شعبۀ اصلی بوده است؛ نخست، هیأت سلطنت مقتدره: به مثابه نگهدار مملکت، حافظ ملت و آسایش رعیت و مجری عدالت. وزرا نیز جزو این هیئتاند. دوم هیئت علمیۀ علمای روحانی: شارعان شریعت و مربیان ملتاند؛ و سوم هیئت رعیت: اعم از اشراف و نجبا که وظیفهشان اطاعت از احکام دو شعبۀ نخست و اهتمام در تموّل عمومی ملت است (الموسوی، ۱۳۸۰: ۶۰۵–۶۰۶). تمرکز اصلی الموسوی بر شعبۀ نخست یعنی سلطنت مقتدره، به مثابه شرط ضروری برای تحقق کمال ملت است. در بیانی استعاری، او سلطنت را به چوپان و ملت را به گله تشبیه کرده و نوشته است: «گله را که شبان نباشد، کرکس از هم بدراند و در مرغزار زندگیشان آسوده نگذارد» (الموسوی، همان، ۶۰۶). جمهوریخواهی در این تمثیل، همان کرکس است که ثبات و امنیت گله (ملت) را تهدید میکند. از همین رو، الموسوی منتقدان سلطنت مطلقه و مدافعان جمهوری و آزادی را به شدت نکوهش کرده و آنان را «بیهودهسرایان صفحۀ ارض» خوانده است. به باور او، این جماعت جسارت آن را دارند که باور کنند اگر پیامبر اسلام(ص) در تأسیس دین و تربیت امت، گروهی را با خود شریک میساخت، اساس مستحکمتری بنا مینهاد (همان، همانجا). از این منظر، در اندیشۀ الموسوی نه تنها جمهوریت با هرگونه نظم مشروع و الهی در تضاد است، بلکه اصل مشارکت عمومی در سیاست، نوعی انکار رسالت و حکمت پیامبرانه تلقی میشود. او برای توجیه نظریۀ خود در دفاع از سلطنت مطلقه و ردّ جمهوریخواهی، به تاریخ متوسل شده است. وی با اشاره به تاریخ فرانسه و نزاع پارلمان و پادشاه، مردم فرانسه را به سبب گره زدن پیشرفت فردی با تأسیس جمهوری، گرفتار «خیالات واهیه» میدانست (همان، ۶۰۷). الموسوی معتقد است آشنایی ایرانیان با ایدۀ جمهوری، اساساً تحت تأثیر تجربۀ غربی و بهویژه فرانسه پدید آمده است؛ ایدهای بیسابقه در سنت تاریخی ایران (همان، ۶۰۸). او جهت تاریخی ارجاعات خود را به وضوح ترسیم کرده است: سلطنت مقتدره نه تنها مانع از ترقی نیست، بلکه شرط آن است. این ادعا با ارجاع به پیشرفت قدرتهای سلطنتی، نظیر روسیه و بریتانیا تقویت میشود (همان، ۶۱۱). فرانسه به عنوان نمونهای تاریخی از کشوری با پیشینۀ سلطنتی که به جمهوری تبدیل شد، نزد الموسوی نمونۀ بارز زوال است. او استدلال میکرد که پس از استقرار جمهوری، فرانسه از جبران صدمات آلمان ناتوان ماند و افول ناپلئون بناپارت، نتیجۀ مستقیم بیکفایتی نهادهای جمهوریخواه بود. در بیانی که سخت به زبان سیاستنامهنویسی پهلو میزند، او تأکید کرده است که: «هرچند فتح و شکست به تقدیرات ازلیه و اتفاقات ارضیه و در تمام دول بروز و ظهوری داشته و دارد و در تحت قاعدۀ مستقیم نیست»، اما در مورد فرانسه، عامل شکستْ «وکلای ملت» بودند (همان، ۶۱۲–۶۱۳). لحنی نگران و هشدارآمیز سراسر متن را در برگرفته و به نظر میرسد الموسوی در نگارش این رساله و تقدیم آن به مظفرالدینشاه، نگران تکرار تجربۀ فرانسه در ایران بوده و میکوشید با استدلالی تاریخی، از بروز مشروطهخواهی در ایران جلوگیری کند. گرچه ممکن است این داوری اغراقآمیز به نظر برسد، اما با توجه به تأکید مکرر او بر «ضعف ذاتی جمهوری» (همان، ۶۱۴)، معقول مینماید.
3-3. تقابل ناهمزمان مشروطهخواهی و پادشاهیخواهی
میتوان جدال میان مشروطهخواهی و پادشاهیخواهی را در تقابل دو چهرۀ فکری این دوره، یعنی آخوندزاده و الموسوی به روشنی بازشناخت. این تقابل، برخلاف ظاهر صرفاً نظری آن، مبتنی بر نظام مفاهیم و صورتبندیهایی بود که پیشتر در ژانر سفرنامهنویسی قاجاری شکل گرفته بود. نقد سلطنت مطلقه از سوی روشنفکران مشروطهخواه، هرچند از تحولات فکری غرب و ناکارآمدی شاهان قاجار تأثیر پذیرفته بود، اما خاستگاه مفهومی خود را در همان نظامی داشت که در سفرنامهها بنیاد نهاده شده بود. از این حیث، حتی بدیلهایی که از سوی روشنفکران مطرح میشدند، متکی به صورتبندی مفاهیمی بودند که پیشاپیش از طریق سفرنامهها وارد آگاهی ایرانی شده بود. در این بستر، آخوندزاده در مقام مدافع پارلمان و حکومت قانون، با نگاهی متأثر از ناسیونالیسم رمانتیک، استبداد سیاسی را نقد میکرد؛ نقدی که ترکیبی از آرمانخواهی سیاسی و نوستالژی تاریخ باستانی ایران بود. در مقابل، الموسوی در مقام حامی سلطنت مقتدره، ضمن طرد جمهوریت و آزادیخواهی، به بازتولید زبانی تئولوژیک-حکومتی پرداخت که صورتبندی آن نیز به گونهای غیرمستقیم از همان تلقیهای سفرنامهنویسان از تجربۀ فرانسه و جمهوری و ناپلئون اثر پذیرفته بود. اهمیت این تقابل، در آن است که به مثابه تنشی مفهومی، پایهگذار گسست بنیادینی در زبان سیاست ایرانی شد؛ جدالی که در آستانۀ مشروطه، با فراز نظری گستردهتری وارد ساحت آگاهی ملی گردید. در این فضا، ناسیونالیسم رمانتیک و اسطورهگرای ایرانی، در بزنگاههای تعیینکننده، به ابزاری برای مشروعیتبخشی به یکی از دو قطب این نزاع تبدیل میشد. البته این وضعیت، در ایران پس از ظهور رضاخان، به سرعت به سوی سلطنتگرایی شتاب گرفت و در نهایت، ناسیونالیسم ایرانی را نه به سوی استقرار نظام آزادی، بلکه به آستانۀ یک تأسیس اقتدارگرایانه سوق داد؛ تأسیسی که در آن، ناپلئون این بار نه در نسخۀ اسطورهای فرانسوی آن، بلکه در کسوت نسخۀ در راهِ «ناپلئونِ ایرانی» به حیات خود در تخیل سیاسی ایرانیان ادامه داد.
نتیجهگیری
این پژوهش نشان داد که در آستانۀ بروز جدال میان مشروطهخواهی و پادشاهیخواهی در ایران، الگویی مقدماتی از این تقابل به گونهای ناخودآگاه در آثار گوبینو طرح شده بود. با خاستگاهزدایی از گوبینو و اطلاق نظام دوگانۀ ولتر/ناپلئون به تاریخ اندیشۀ سیاسی ایران مدرن، روایتی تبارشناسانه از شکلگیری این جدال صورتبندی شد؛ جدالی که یکی از بنیادیترین نمودهای بحران آزادی در تاریخ مدرن ایران به شمار میرود. بر مبنای این چارچوب روششناختی و مفهومی، صورتبندی نظاممند دو قطب ولتر ایرانی -پارلمان و حکومت قانون- و ناپلئون ایرانی -سلطنت مطلقه- در آرای آخوندزاده و الموسوی دنبال شد. در این جدال ناهمزمان، میتوان گفت که آخوندزاده در ساحت اندیشۀ سیاسی به پیروزی موقتی دست یافت، اما این پیروزی به دلیل ضعفهای درونی و ناسازگاریهای مفهومی، دوامی نیافت. مشروطهخواهی آخوندزاده از یک سو متأثر از ناسیونالیسم رمانتیک و اسطورهگرایی باستانگرایانه بود و از سوی دیگر، از زبان سفرنامهها و مفاهیم تحریفشدهای چون پارلمان، آزادی و استبداد رهایی نیافته بود. بدین ترتیب، حتی مفاهیم بنیادین مشروطهخواهی نزد او، همچنان ذیل شبح سنگین ناپلئون و نظام مفاهیم برآمده از سفرنامههای قاجاری معنا مییافت. در این چارچوب، الموسوی را میتوان صورت افراطی و بسطیافتۀ همان شبح دانست؛ کسی که در دفاع از سلطنت مطلقه، به بازتولید اسطورۀ اقتدار و طرد جمهوریت پرداخت. انتهای منطقی این فراز استبدادی و فرود مشروطهخواهانه در ساحت اندیشه، ظهور سردار سپه در مقام منجی نظم و امنیت بود؛ پاسخی اقتدارگرایانه به بلوا، بحران و سرخوردگی. مشروطهخواهان برای صیانت از پروژۀ آزادی، میبایست مفاهیم بنیادین پارلمان، ملت، آزادی و حکومت قانون را از سیطرۀ زبان آلودۀ سفرنامهها و نشت آن در زبان مخالفان مشروطه، آزاد میساختند. ضربۀ دوم و شاید مهلکتر، از درون جنبش مشروطهخواهی برخاست: ناسیونالیسم رمانتیک و ارجاعات گذشتهنگرانۀ زمانپریشانه؛ که به جای تحکیم زبان آزادی، به انقیاد آن در خاطرههای اسطورهای نامربوط انجامید. از این منظر، در جدالی که شرح آن رفت، آخوندزاده گرچه سهمی بزرگ در گشودن فضای مفهومی جدید داشت، اما از تکوین و تثبیت یک زبان راستینِ مشروطهخواهانه ناتوان ماند؛ زبانی که بتواند ضرورت آزادی و حکومت قانون را به گونهای مستقل و مفصلبندیشده در افق تاریخ اندیشۀ ایرانی استوار سازد.
Transliteration